تبليغاتX
پاره خط
احتمالا از این به بعد اینجا نمی نویسم به دو سه دلیل خاص، و یکی دو دلیل غیر خاص.  اونایی که اینجا رو می خونن و ممکنه دلشون بخواد جای بعدی رو بخونن، به همین ایمیلی که اینجت هست، ایمیل بفرستن تا آدرس جدید رو بفرستم براشون. اگه نه هم، که نه!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 19:6 توسط مهتاب |

تو ویزای امریکا گرفته ای. منتظر  clear شدنش میمونی و امیدوارم که تا کمتر تاز یک ماه دیگه اون هم درست بشه. تو هم که بری، میشه دومی از ما. هر کدومتون یک گوشه دنیا. خوشحالم برات که داری میری. که راهی رو که سالهاست دلت می خواسته بری، بالاخره شروع کردی و داری به اون راه میری. یادت هست؟ امریکا اون سالها سرزمین آرزوهامون بود. ساعتها می نشستیم توی اتاق و اسمهایی که قرار بود اونحا صدامون بزنن انتخاب می کردیم. برنامه مهمونی های اخر هفته اون وقتها رو میریختیم. اون روزها، زینب که ازدواج کرد، اولیمون بیخیال ماجرای رفتن شد. ما هنوز موندم روی حرفمون. مونده بودم. من، تا اون روزی که امتحان پایان ترم داشتم، بیخیال. قصه نگم. تا یه روز خاص مطمئن بودم که میام. که میریم به سرزمین آرزوهامون و ... . اما اونروز، بهم ثابت شد من اون ادمی که فکر می کردم نیسم. که ادم رفتن نیستم. که اونهمه ارزو از سال دوم دبیرستان هیچ.

بگذریم.خوشحالم برای تو که داری میری. برای همه اونها که رفتن و اونهایی که دارن میرن. برای خودم اما.. یکهو که ببینی ادم ارزوهات نیستی، ادمهای نزدیک و عزیز زندگیت که یکی یکی دارن میرن دنبال ارزوهاشون، بی آرزویی بد دردیه. دلم برات تنگ میشه. برای همه روزهای با هم بودنمون،  برای روزهای اعصاب همدیگه رو نداشتنمون،  برای روی اعصاب هم رفتنهامون، و بیشتر از همه، بری مهربونیهای خاص خودت، مهربونیای غیرمنتظره ای که همیشه آدم رو شرمنده می کنه. هرجای دنیا که بری، هنوز زنداداش خودمی! زودتر برو، باید برام invitation بفرستی بیام سرت خراب شم

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:57 توسط مهتاب |

بعد از هزار سال ننوشتن همين مي شود ديگر. نوشتنت نمي آيد. بهار كه مي شود من دچار جنون مي شوم. يا افسردگي شايد. دچار اين درد كه اينجا كه من ايستاده ام كجاست و ايني كه منم اگر من باشد پس آنكه درونم دائما دارد داد مي كشد و درد، كيست؟

دارم ديگر كم كم خجالت مي كشم از خودم. از دختر بيست و شش ساله اي كه هنوز نمي داند با زندگي اش مي خواهد چكار كند. كه هنوز هم كه هنوز است فكر مي كند من چي را بيشتر دوست دارم. جواب؟‌ نمي دانم. گذشته از همه بهارهاي گذشته يك درد تازه هم گرفته ام امسال. مي ترسم. آن سالها هنوز جرأت شروع داشتم. حالا؟ ندارم. از تمام نكردن، از مثل هميشه ناتمام گذاشتن كارهايي كه دوست داشته ام و دارم. بهار 88 را يادت هست؟‌ ليستي كه گفته بودي درست كنم را هنوز دارم. نگفتي اما چكارش كنم. اينقدر دور شديم از بهانه هاي اولمان كه يادمان رفت چكار مي خواستيم بكنيم اصلا. حالا دو سال گذشته و من هنوز همان آدمم. اگر نه بدتر، بهتر هم نيستم. حالا من با دوربين هميشه توي كيفم حوصله عكس گرفتن ندارم. دوربين هميشه توي كيفم هست. يادت هست؟ گفتي عكاس نميشي اگه دوربينت هميشه همراهت نباشه. گفتم نمايشگاه دعوتت مي كنم.

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزو ها، خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد، باري....

خيلي از آرزوها مثل كلاس عروض و قافيه قيصر، فقط آرزو مي مانند.

راستي، سال نو مبارك

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 15:42 توسط مهتاب |

منی که می شناسی را تصور کن!

بگذار کنار دختری که از راه برسد صورتش را با ژل بشورد بیاید اتاق لباسهایش را عوض کند بریزد روی تخت یکراست برود آشپزخانه خورش ردیف کند برای فردا که آخرش هم نپزد! بیاید اتاق لباسها را جمع کند آویزان کند توی کمد لپتاپ را روشن کند چای بریزد بیاید ولو شود روی تخت دو قسمت لاست ببیند شام بخورد ظرف بشورد برنج بگذارد برای فردا بیاید لاک بزند خراب شود پاک کند دوبازه لاک بزند صورتش را پاک کننده بزند ولو شود اینترنت بازی کند وبلاگ تازه کشف کند ، بخواند بنویسد چشمهایش در شرف از کاسه در آمدن باشند. بلند شود برود  مسواک بزند نخ دندان بکشد کرم بزند بیاید بخوابد مثل جنازه نفهمد کی صبح شد. و هر روز صبح هم فکر کند که "میشه امروز نریم سر کار؟" و هر روز هم برود و غر بزند. خسته است بچه! دلش دو هفته خواب خالص می خواهد!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 0:3 توسط مهتاب |

ذهنم دچار یک فانتزی بامزه شده. مثل روزهای بچگی. فکر می کنم چه می شد آدم از خانه بزند بیرون و همینجوری هی راه برود و هی به موازات این راه رفتنش روز و شب و فصل و هوا و اصلا تمام دنیا عوض شوند. هی راه بروی و هر لحظه جهان تازه ای ببینی.

من دلم برای روزهای بچگی تنگ شده. برای خوابهای دنباله دار. برای خوابهایی که همیشه از لاله عباسیهای حیاط خانه پدربزرگ شروع می شدند و می رسیدند به خانه ای که من هیچوقت ندیده بودم. با پزشکی که من همیشه ازش می ترسیدم. مردی که روپوش پزشکی تنش بود. من و خواهرک که در همه این خوابهای دنباله دار با من بود می ترسیدیم ازش و به اینجای خواب که می رسید دوتایی جیغ می زدیم. من اما در آن خواب هم مثل هنوز و همیشه صدای جیغ در گلویم خفه می شد و می ماند ترس و درماندگی. حالا که فکر می کنم هیچوقت در زندگی مثل آن خوابها درمانده نشدم. هیچوقت به اندازه شبهای ترسیده ام در خواب که باید از چیزی فرار می کردم و نمی توانستم و صدا هم از گلویم بالاتر نمی آمده به مرگ نزدیکتر نبودم. و همیشه فکر می کنم جایی در زندگی ام شاید با آن مرد با روپوش پزشکی روبرو شوم که ازش بپرسم اینهمه در خوابهای کودکی ام چه می کرده؟ که می داند من هزار بار مرده ام از ترسش در خواب؟

دلم هوای خیابان گردی شبانه کرده. هوای خنکی پاییز و صدای اب و تنهایی. هوای گلپونه ها، چه دلم تنگ روزهای جوانی شده!

+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 22:10 توسط مهتاب |

دستم نمی رود به نوشتن. دیری است که دوری می آورد؟ دلم گرفته. یاد عصرهای جمعه خوابگاه مرادی افتادم و دلهایمان که می گرفت. که راه می افتادیم تا میدان ولیعصر و دور و برش چرخی می زدیم و برمی گشتیم. تنهایی حوصله چرخیدن هم نیست. از نوشتن نه آبی گرم می شود نه دلی باز. بروم چرخی بزنم تا سر خیابان.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 18:59 توسط مهتاب |

سه تا پاییز گذشته را در سالن تاریک سایت دانشکده گذراندیم. نه از آفتابش چیز زیادی دیدیم نه از بارانش. دور تا دور سالن اتاق اساتید بود و ما اگر می خواستیم نگاهی به هوای ازاد بیندازیم باید سراغ یکی از دو پنجره سر و ته سالن می رفتیم و به خاطر احتمال دستگیر شدن توسط اساتید، کمتر این کار را می کردیم. گیرم دانشگاه خودش کلی فضای سبز بود و قشنگ بود و در راه رفت و برگشت کلی از پاییزش می شد لذت برد. اما حسرت میز کار روبروی منظره درختدار از بعد از سالهای اول دبیرستان که میزم از کنار پنجره حیاط مجبور به اسباب کشی شد مانده بود.

میز کارم رو به پنجره است. تنها پنجره سالن شرکت. سر که بلند کنم چنارهای کوچه دست تکان می دهند. افتاب مهربان پاییزی می تابد روی درختان و من می توانم کوههای البرز زا ببینم از پشت کامپیوترم که صبح امروز برف نشسته بود رویشان و ظهر خیسی شان معلوم بود و تا عصر که آفتاب غروب می کرد خشک شده بودند. من، دارم عقده همه سالهایی را که از درس چشمهای بینا و گوشهای شنوا ... گذشته حالا یکدفعه خالی می کنم. من از همان سالها دلم میز رو به منظره می خواست که سر که بلند می کنم همه آن زیباییهایی باشد که آن درس توصیف می کرد. حالا میسر شده. از صبح تا عصر،گوشی توی گوشم می گذارم با آهنگهای آرام قشنگ و کار می کنم و هر از گاهی، چنارها سلام می کنند. آقای رییس همچنان از هر فرصتی برای فریادهای چند ریشتری اش بر سر هر کسی که دم دست باشد استفاده می کند . من در دنیای خودم به بچه هایی که به این فریادها گوش می کنند می گویم که چه حوصله ای دارید. رضا می گوید چند دقیقه هدفونت را بردار که بفهمی و من می گویم تو چند دقیقه بگذارش!

خودم اگر خودم را چشم نزنم اوضاع خوب است، جز اینکه کار مفیدی نمی کنم در خانه و همه کارها مانده و باید کمی اینرسی را بفرستم برود تفریح. عجالتا بروم شامم را بخورم بخوابم. شب بخیر.

 

پ.ن.

۱. خودم می دانم انشای این نوشته خیلی مسخره شد اما هزارتا چیز می خواستم بنویسم برای همین دستم از ذهنم هی عقب می ماند و هنوز هم می ماند برای همین نصفش یادم رفت و اینجوری شد.

۲. اصلا دلم خواست اینطوری بنویسم.

۳. یکی بیاد جمعه بریم کوه! من هی سر کار فحش می دهم که خاک بر سرشون که ما تو این هوای به این خوشگلی باید سر کار باشیم. این شون هم اصلا معلوم نیست به کی بر می گردد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 23:48 توسط مهتاب |

زندگی ما چیزی نداشت که برای دیگران به نمایش بگذاریمش. حرفی، سخنی، حکایتی. حکایت زندگی ما روایت ساده ای بود از روزگاری که در آن، آدمها به ریسمان کوتاه بسته به پای  کودکی شان عادت کرده بودند. عادت کرده بودیم، عادت کرده ایم.

عادت کردیم زندگی مان را ویترین کنیم بگذاریم سر خیابان، که آدمها بیایند، ببینند، بخوانند، نخرند.

 

+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 2:10 توسط مهتاب |

نوشته هام اخيرا خصوصي تر شده، يا ويرايش لازم تر. توي خانه پاي لپتاپ نمي نشينم، سر كار هم به طرز احمقانه جوگيري كار مي كنم، وبگردي نمي كنم، نمي نويسم و نمي خوانم. گاهي اگر دلم سر برود يا وقتي دست بدهد مثل همين ديروز كه 2 ساعت برق رفت و ما عملاً تعطيل بوديم، مي نشينم توي برگه هاي يادداشتِ آهزارِ شركت براي خودم چيز مي نويسم، يا حتي وقتي اتفاقي دفتر سيمي خوشگله همراهم باشد كه دوستش دارم خيلي توي آن. بعد يادداشتها را يكجايي ته كيفم گم و گور مي كنم كه كسي نخواندشان از بس خودم هم موقع دوباره خواندن تعجب مي كنم از خودم موقع نوشتنشان. بعد يكوقتي مثل پريشب كه دنبال يكي اش مي گردم براي گم و گور كردن، پيداش نمي كنم. خوب قايمش كرده­ام، همانقدر كه خودم هم پيداش نمي كنم.

زندگيم نظم پيدا كرده. روزي نه ساعت كار مي كنم و گاهي اضافه كاري. خانه كه مي رسم دوست جان چاي درست كرده و حالي مي دهد آنقدر زياد كه من هر دفعه به خودم قول مي دهم سر كار كه رفت همش وقتي برگشتيم دوتايي، من چايي درست كنم. چاي كه مي خورم و ولوييهايم كه تمام مي شود، گاهي بين دو نيمه بازي آلمان و آرژانتين دوش هم مي گيرم و خلاصه روزگارمان مي گذرد. به آرامي. اينهفته هم كه همش به مهمان داشتن گذشت و من هرشب دير خوابيدم و صبح زود بيدار شدم و خلاصه جنازه ام الان هنوز از خستگي.

كارم را شايد عوض كنم. اين كار الانم را دوست ندارم. فقط چندتايي از آدمهاش را دوست دارم و حقوقش را. همين. فكر مي كنم اينجا فقط يكجاي موقتي مي تواند باشد. يعني اگر مطمئن بودم كه همين يكي دوساله را ايرانم، اينجا ماندنم راحت تر بود. اما حالا دلم مي خواهد يكجايي باشم كه اگر ايران ماندم، بيارزد به ماندنش. به تحمل همه اين چيزهايي كه دوستشان ندارم. كه رويم بشود به يكي بگويم دقيقا چكار مي كنم. خلاصه كه زندگي پيچ زيادي ندارد اينروزها. مي گذرد، آرام، بد هم نيست.

بد نيست جز اينكه رفتم شركت چندروز پيش كه سابقه كارم را بگيرم. چندتايي از بچه هاي قديم مانده بودند هنوز،‌ هي نشستيم به حرف زدن از همه كه بودند و نبودند. يكي عروس شد بود، آن­يكي داشت داماد مي­شد. هي به روي خودمان نياورديم كه تو نيستي. كه تو هم نيستي. كه از تو هم مي شود حرف زد. يكدفعه مريم كه گفت سميه هم بد رفت، من فقط توانستم بگويم دفعه قبل كه آمده بودم سر بزنم تو از همه عزيزتر بوده اي برام. و ديگر كسي حرفي نزد. بغضم گرفته بود. داشتم با چشمها و گلوم مي جنگيدم همش كه حال همه را بد نكنم. بعد چند دقيقه كه مريم چيزي پرسيد كه حال و هوايمان را عوض كند، جواب كه دادم صدام هنوز م لرزيد. كلي زور زدم تا صاف شد. تا اشكهايي كه جمع شده بودند از نبودنت نريزد بيرون. سالمرگت نزديك شده. يك ماه به تولدت مانده. من هنوز باور نكرده ام كه نباشي. چرا از كسي نپرسيدم آدرست كجاست؟‌ شايد آنجا كه ببينمت باورم شود!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 13:15 توسط مهتاب |

من اینجا نشسته ام آرام. بی حسرت، پر امید، منتظر روزهای بهتری که در راه باشند. نشسته ام و فکر می کنم به چیدمان خانه تازه ای که هنوز حتی پیدایش هم نکرده ایم. چه فرقی می کند خانه عموی شقایق باشد یا همسایه آن یکی دوست؟ پیدا می شود. به قول مژده که دارد پکیج من را کامل می کند.

من فکر می کنم به روزهای بهتری که در راهند. به خانه ای که مال خودمان باشد. به اتاقی از آن من!

راستی! من کار پیدا کردم!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 10:11 توسط مهتاب |